X
تبلیغات
رایتل
سایت سارا شعر
 
 
 

با کلیک بر روی این قسمت، به خانه سارا شعر بروید about me

به سایت سارا شعر خوش آمدید

با شاعران زن امروز

.
 

چند شعر برگزیده از دو کتاب شاعر معاصر

 فرنگیس شنتیا

فرنگیس شنتیا چهره ای شناخته شده در حوزه مطبوعات و ادبیات معاصر فارس و ایران است. خصوصاً بعد از انتشار اولین مجموعه ی شعری اش با عنوان «در انفرادی آفتاب» به شدت مورد توجه شاعران و منتقدان شعر امروز قرار گرفت. از آن میان عبدالعلی دستغیب نقدگونه ای بر شعر او نوشت و لیلا کردبچه نیز، به تحلیل وجوه بیانی اشعار وی پرداخت. افراد دیگری نیز به فراخور موضوع به بیان شاخصه های بارز شعر او پرداختند.

در هفته های اخیر دومین مجموعه شعری وی به همت انتشارات فصل پنجم به بازار کتاب آمده است. این کتاب که «بغض های نارس» نام یافته است مجموعه ای از تازه ترین سروده های این شاعر خوش قریحه و خوش آتیه را در برمی گیرد. هر چند سومین مجموعه شعری او نیز که احتمالاً عنوان «اوی من» خواهد یافت آماده چاپ است.

شنتیا در اشعار خود بیش از هر چیز از رنج و مصایب انسان  می گوید و در این میان زنان را بسیار آسیب پذیر از مردان یافته و به بیان دنیای سراسر رنج و عذاب آور آنان می پردازد. او چنان دقیق و موشکافانه به بیان زندگی ملالت بار و کسالت آور زنان می پردازد که گویی دارد بخشی از تجربیات ملموس و عینی خود را به تصویر می کشد. در برخی از اولین اشعار سنین نوجوانی او، رد پایی از زبان و اندیشه های فروغ فرخزاد قابل دریافت بود. اما وی در ادامه زبان ویژه خود را یافته و به بیان اندیشه های نوین و دیگرگونه خود پرداخت. دیدگاه های تند و انتقادی وی در باب مردان شاید او را به سمت نوعی فمنیسم ناخواسته سوق داده باشد اما او جدای از جنسیت، به نوع انسان می اندیشد و در این میان به انعکاس جهان یأس آلود مردان و زنان می پرازد. تأکید او بر بیان سیاهکارهای زندگی به حدی است که کمتر سروده ای از او را می توان یافت که با این زبان تلخ به بیان دهشتناکی زندگی نپرداخته باشد. مرگ اندیشی بخشی از باور های ذهنی اوست هر چند در زبان دردآور او گاهی مرگ خود در لباس یک نجات دهنده جسور و کارآمد رخ می نماید. نومیدی، درماندگی، فروپاشی تن به شکل لاشه ها متعفن، شکست ها و شکنجه های ی مدام، عذاب شهوت، لذت ناله های اروتیک بخشی از دردآور ترین موضوعات مطروحه شعر اوست.  با همه ی این احوال حتی در تلخ ترین اشعار اجتماعی او نیز می توان بارقه هایی از امید را یافت. او بویژه در اشعار اخیر خود عشق را با نگاهی امروزین به تفسیر نشسته و در فراسوی این واژه شگفت به آرامش و اعتماد و صلح می اندیشد. بی شک بیان چند و چون شاعر وی مجالی بیش از این می طلبد. عجالتاً به همین مختصر بسنده کرده و شما خواننده گرامی را به خوانش سروده های برگزیده از دو اثر منتشر شده وی دعوت می نمایم. ما را از نظرات و نقدهای اندیشمندانه خود محروم نفرمایید.

با سپاس

محمد حسین بهرامیان

 26دیماه 1395

 

جلاد زیبای من

وقتی گرسنگی

آخرین تکه های ایمان رابه سیخ می کشید

پدرم شدی

وگردنبندی ازخرده های نان

به گردنم آویختی

وقتی به اتهام واهی لبخند

سحرگاهان نجیب مرا دست بند می زدندومی بردند

و رشد مشکوک پرسه های شبانه را

به گردن من می انداختند

برادرم بودی

وکمر شکسته ام را

درمخفی ترین باغچه خانه ات کاشتی

بزرگم کردی

ومرابه سن تیرباران رساندی

چندبار به گناه تعارف یک سیب

تا پای مرگ رفتم و برگشتم

تاهمسرم شدی؟

درآنشبی که عشق

آخرین مویرگهای تازه قلبم را مسدودکرده بود

حالا تبر به دست

روبروی این باغ چه می کنی؟

جلاد زیبای من !

برگرد و برای سوزاندن عمدی این ریشه ها

دنبال بهانه بهتری بگرد

وبرای زنده به گورکردنم درگودال خاطرات

دروغهای بزرگتری بباف

 

 

 

از آینه فرارکن

 ای مرگهایتان یکنواخت

چون زیستن بی تفاوت کرمی

در کثافت حمام های عمومی

هیچکدام خواب رستاخیز ندیده اید ؟

من سوشیانت را  باردارم 

و کسی که سوگندش به ستاره هاست دروغ نمی گوید

به خیابان می روی باد سرهای مردم را برده است

به خانه باز می گردی پنجره هایت را  از ریشه کنده اند

دزدی فضیلت است

در روزگاری که اگر

از ناودان های خشک حرف زدی

ریه هایت را داغ می کنند

از آینه فرار کن

از آینه فرارکن

این زنی که ناخن پاهایش

در گودی چشمانش فرو رفته اند

و ترسناک ترین شب زمین را با کله راه می رود که می تواند باشد ؟

زنی که ویار بمب های میکروبی دارد

و بر  پیکر خشک بی خونش

اشکال خدایان ستمگر نعره می زنند

به عینکتان اگر جسارت نمی شود

جنین ناقص الخلقه ام را کف دریاچه دفن کنید

من کسی نیستم که مردم

پرنده بودنش را باور کنند

 

 

چوپان دروغگو

در گله آشفته تو جای من نبود

 با اولین نی لبکی که مرا بخوانند خواهم رفت

چوپان دروغگو

 

سوگند

قسم به فقر

وقتی که درجوانی کمرم را می لرزاند

قسم به روزهای بی نان اما صبور

قسم به شبهای بی مرد اما نجیب

قسم به شرم

وقتی که ازوصله پینه های زندگی ام بیرون می زد

قسم به زن

درلحظه ای که ازدندانهای  پر از چرک می گریخت

قسم به اسم کوچک تو

که معنی اش خوب است

قسم به چشمهایت

وقتی برای اولین بارمرا سوزاند

قسم به لبهایت

که جز خنده چیزی ازآن نمی چکد

قسم به نان ونمک

آنگاه که بادست های توسیرم کرد

تو را یافتم

و رستگار شدم

 

  صبرجمیل

بهار نارس سر رسیده بود

من لبی نداشتم  که  بخندم

چراغی نداشتم که روشن کنم 

و حتی کسی را نداشتم

تا به او بگویم

که دوستت می دارم

هر انسانی که به من می خندید

 یک بمب دست ساز در شکم داشت 

و جواب هر سلامی

چاقوی  تیزی می شد و

در کمرم فرو می رفت

تو جبران کدامین صبر جمیلم بودی ؟

که ناگهان یافتمت

پاداش کدامین دامن پاکیزه ام ؟

که در آن بهار سردرگم تنگدست

خداوند اشرفی چشمانت را

در کف تنهایی ام گذاشت

 



آرامش

- انسان امن

تو را از چشم های قهوه ای روشنت شناختم

که می شد در خماری سیال آن

از خش خش پاهای این شب تبر به دست

نترسید و  لحظه ای به خواب رفت

 

 

 

بغض های نارس

خداهم رفت

خداهم ازاین پنجره کوچ کرد و رفت

فرشته ها آخرین قرص های ضدافسردگی  را

خوردند و خوابیدند

وآخرین نوزاد جهان

به فرزندخواندگی مرد گوشتخواری برده شد

که مدام آیه های  یاس می خواند

وگهواره های خالی می جنباند

چیزی نگو،حرفی نزن

همه می دانند

قربانیان بغض های نارس

چهل سال بعد قدیس می شوند

 
 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ